یه وقت هایی...یه جاهایی...
توی یه موقعیت هایی قرار می گیری که مجبور میشی بزنی زیر قولت
ما ا ین کار را کردیم...اصلا و ابدا هم نادم و نالان نیستیم...
ما دوست داشتیم قولی را که به خودمان دادیم را بشکنیم...
به کسی ربطی داره؟ربطی نداره،به خدا ربطی نداره.
ما قو لمان را شکستیم و راهی جاده شدیم....
ما ...
جسممان را،روحمان را،روانمان را....
به جاده سپردیم...
مثل همیشه همه ی وجودمان چشم شد...
مثل همیشه...توی جاده لال مونی گرفتیم(همچین میگی همیشه،حالا همه فکر میکنن همیشه توی جاده ها در حال سیر و سیاحتی)
مثل همیشه ما همچون جغد از پنجره به بیرون زل زدیم...
ما خودمان هم نمیدانیم در این جاده ی خشک و برهوت به دنبال چه میگردیم
ما خودمان هم نمیدانیم چرا توی جاده لال مونی می گیریم
ما خودمان هم نمیدانیم...ما هیچ نمیدانیم(از این جملم چه قدر بدم اومد،"ما هیچ
نمیدانیم"بیخیال.)
جاده... جاده... خدای من چرا اون مسیر لعنتی تموم شدنی نبود؟؟!!!
خدای من چرا اون دقایق لاک پشت وار طی میشد؟
خدای من،ما که انتظار چیزی یا کسی را نمیکشیدیم
ما که برای دیدن کسی بیتاب نبودیم،پس چرا...چرا طی کردن اون مسیر برایمان
زجر آور بود؟چرا؟
خدای من مگه نمیگن هر وقت به انتظار کسی یا چیزی نشسته ای دقایق
کند تر پیش میرن،ولی ما مگه منتظر چه چیزی بودیم که خودمان خبر نداشتیم؟
ولی ...
انگار هم جاده،هم جغد پشت پنجره انتظارشان به پایان رسید
جاده به انتها نزدیک شد،ما خلاص شدیم...ما رها شدیم
جسممان،روحمان،روانمان، رهایی پیدا کردند
جغد پشت پنجره پرواز کرد...
..........................................................................................
(خودم میدونم این بار اصلا خوب ننوشتم،جمله های پراکنده،مطلب های بی ربط،
آشفتگی نوشته ها، همه ی اینها رو میدونم.تصمیم گرفته بودم فعلا ننویسم،ولی
نتونستم.شدیدا احتیاج داشتم بنویسم،چون به قول یه دوست،کافکا میگه:نوشتن
بیرون جهیدن از صف مردگان است.من هم مدتها بود که مرده بودم چون نمینوشتم
ولی می خواستم از این دل مردگی که چند روز گریبانمو گرفته رها بشم،وقتی
می نویسم آروم می شم.....!!!!!!!!!!!)