|
ما این روزها حالمان خوب نیست دل نوشته ها
| ||
|
این رعد و برق ها رو دوست نداریم...این نصیحت های هر روزه را دوست نداریم..و بیزاریم از این حس و حالی که عجیب چسبیده است به ما... به دنبال دستی برای گرفتن...روحی برای چنگ زدن...و مغزی پر از خالی برای جادادن این همه وراجی های تلنبار شده در درونمان، هستیم...شاید که مامنی یابیم برای تسکین این حس و حال نه چندان دوست داشتنی [ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 0:44 ] [ مونامی ]
برایتان بگوییم که چرا این روزها مدام دست و پایمان راگم میکنیم؟برایتان بگوییم که چرا این روزها مدام همه چیز را فراموش میکنیم؟برایتان بگوییم که چرا این روزها مدام همه چیز را بر هم میزنیم؟برایتان بگوییم که چرا این روزها مدام اشکمان سرازیر می شود؟برایتان بگوییم که چرا این روزها مدام روزه سکوت میگیریم؟ همه حرف ها که گفتنی نیست... پس:سکوت میکنیم...صدایمان را در گلو خفه میکنیم...باشد که حالمان کمی رو به راه شود. [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 2:3 ] [ مونامی ]
خانجونمان رفت...
خانجونم امروز کفش هایت را روی جاکفشی دیدم... خانجونم امروز چادر نمازت را روی میز دیدم... خانجونم امروز بلوز گل دارت را توی کمد دیدم... خانجونم امروز قاب عکست را کنار پدر بزرگ دیدم... خانجونم امروز تختت را گوشه اتاق دیدم... خانجونم اما امروز هرچه به دنبال خودت گشتم پیدایت نکردم... خانجونم کجایی؟؟!!!! [ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 23:2 ] [ مونامی ]
مدت مدیدی است که نه تنها در این وبلاگ بلکه هیچ جا هیچی ننوشته ایم...
آن زمان که استارت این وبلاگ رو زدیم به خودمان قول دادیم که هیچ وقت رهایش نکنیم... اما نشد عهدی رو که با خودمان بسته بودیم شکست...ونتیجه اش چیزی جز رخوت و کسلی جسم و روحمان نشد... باشد که زین پس بر سر عهد و پیمانمان بمانیم... [ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 1:49 ] [ مونامی ]
ما... دلمان برای رنگین کمان... برای خواب های رنگی.. برای نقاشی های رنگی... برای ... تنگ شده است... ما... یادمان نمی آید آخربن باری که در جعبه مداد رنگی هایمان را باز کردبم چه زمانی بوده... پ ن: خدایا زندگیمان را بی رنگ مکن... [ جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 1:48 ] [ مونامی ]
ما هم نیز همچون شما دلمان برای خودمان تنگ شده است... شما دل تنگ مایی آرام و ما دل تنگ خودی محکم ... این ماه ها و این روز ها از خود واقعیمان خیلی دور شده ایم... آن قدر دور که نگرانیم خودمان را گم کرده باشیم... آه...راستی چند روزی است با موهای بلندمان خود از خود بیخود شده یمان را دار زده ایم... و...طناب دارمان را با قیچی کوتاه کرده ایم... بنگر به من ...آیا از آن روز که خود از خود بیخود شده را نابود کرده ایم همانیه که بوده ایم نشده ایم...؟ پ ن: نمی خواهیم آنی باشیم که دیگران دوست دارند باشیم...میخواهیم آنی باشیم که خودمان میخواهیم باشیم...
[ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ] [ 0:47 ] [ مونامی ]
ّوقتی حرفی برای گفتن نداری... وقتی سکوت... بهتر از بیرون ریختن هزاران حرف تلنبار شده روی دلت است... وقتی تمام نوشته هات نا تمام باقی میماند... وقتی خودت رو گرفتار روز مرگی می کنی... وقتی یاسی عمیق سرتاسر وجودت رو فرا میگیره... حالت سکون رو به هر چیزی ترجیح میدی... پ ن : .... [ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ] [ 19:24 ] [ مونامی ]
ما اینجا بس دلمان تنگ است
هر آنچه که باید باشد نیست... حرف هایی برای نگفتن زیاد است... خودمان بین زمین و هوا معلق... احساساتمان در رخوت... و...وجودمان و روحمان خنثا... باشد که ...نباشد هر آنچه که نباید... [ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ] [ 20:30 ] [ مونامی ]
ما اینجا بس دلمان تنگ است
هر آنچه که باید باشد نیست... حرف هایی برای نگفتن زیاد است... خودمان بین زمین و هوا معلق... احساساتمان در رخوت... و...وجودمان و روحمان خنثا... باشد که ...نباشد هر آنچه که نباید... [ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ] [ 20:21 ] [ مونامی ]
چه ساده و خام بودیم که می پنداشتیم در هر روز و ساعت و هفته و ماهی که دلمان میخواهد زمان از حرکت باز می ایستد... پ ن: دلمان میخواهد حرف هایمان را بالا بیاوریم... [ شنبه نهم بهمن 1389 ] [ 23:43 ] [ مونامی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||