تبليغاتX
ما این روزها حالمان خوب نیست


ما این روزها حالمان خوب نیست

دل نوشته ها





















با بی خیالی داشت به آب نبات چوبیش لیس میزد و زل زده بود توی چشمهای من ...انگار میخواست یه چیزی  بگه...ولی نمیگفت...نمیدونم چرا... بهش قبطه میخوردم... دوست داشتم مثل اون این طور سرخوشانه روزهامو طی کنم و شبها با یه قصه ی دروغکی که مامان توی گوشم زمزمه میکرد بخوابم...

توی چشمهای معصومش یک آرامش خاصی موج میزد ....اصلا انگار توی چشمهایش یک دنیای دیگه ای وجود داشت ... هر وقت دلم میگرفت و حال و روزم مثل دریا طوفانی میشد بغلش میکردم و مینشوندمش روی پاهام و به هر ترفندی که شده همون جا نگهش میداشتم ، خیره میشدم به چشمهای معصومش و بعد دستمو فرو میکردم لابه لای موهاش، سرمو میذاشتم روی قلب کوچیکش که درست مثل قلب یک گنجشک میتپید... و آروم می شدم

همیشه آرزو میکردم که هیچ وقت بزرگ نشه و توی همون سنی که هست باقی بمونه... اگر بزرگ میشد دلم کلی برای اون معصومیت کودکانش تنگ میشد و این برام توی زندگی میشد یک خلاء که شاید دیگه هیچ وقت پر نمیشد.

نگرانش بودم، دلم شور میزد، می ترسیدم وقتی که بزرگ شد مشکلات زندگی  اون معصومیتی که پشت پلکهاش خوابیده بود رو  بدزده...توی اون روزها تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که فقط و فقط براش دعا کنم... دعا کنم که زیر مشکلات زندگی کمر خم نکنه، طاقت بیاره و  معصومیتش رو به هیچ بهایی نفروشه و چوب حراج به آنچه که نباید نزنه....

....................................................

پ ن۱: نی نی به این دنیا خوش اومدی...

پ ن۲:خوب ِ من ... معصومیتی که در چشمان تو نهفته است را در چشمان هیچ کودکی ندیدم.

هر چه هستی باش،اما باش..... 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:48 توسط مونامی| |

خیره شدم به خط های موازی روی سنگ فرش های پیاده رو...

بیخود دارم انتظار می کشم تا همدیگرو در یک نقطه مشترک قطع کنند...آخه خط موازی اند...

اون وقت ها که مدرسه می رفتیم بهمون یاد دادند  دو خط موازی هیچ وقت در هیچ نقطه ای مشترک به هم نمیرسند...

ولی اگر خودشون دلشون بخواد که توی یه نقطه مشترک به هم برسن چی؟ اگه فقط روز ها و ساعت ها در کنار هم باشن ولی تا آخر دنیا هم به هم نرسن اونوقت چی؟

روزهاشون و با حسرت به شب می رسونن... هر روز از خروس خون  تا الهه ی شوم به هم خیره میشن

ولی هیچ وقت به هم نمیرسن...

کاش می تونستن به نرسیدن فکر نکنن... کاش توی یه نقطه همدیگرو قطع می کردند... اونوقت همون نقطه براشون می شد نقطه ی شروع...

پ ن : خدایا ... هوس کردیم در آغوش بگیریمتان... هوس کردیم دست در دستتان کمی با شما قدم بزنیم...

 خدااااااااااااااااااااایا... دلمان برایتان تنگ است....  سمت نگاهمان به سوی شماست...

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:8 توسط مونامی| |

 

............................................................

........................................

.......................

.................

..........

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:31 توسط مونامی| |

 

(تقدیم به چشم های آسمانی و وجود پر مهر کسی که هست  من زهست اوست...)

 

تو ای شکوهمند من

شکوه دلپسند من

تو آن ستاره بوده ای

که مهر آسمان شدی

ز مهر برتر آمدی

فراز کهکشان شدی

 

                                                                              «حمید مصدق»

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:3 توسط مونامی| |

پشتم یخ کرده...سرما توی وجودم رخنه کرده... سعی کن خودتو از شرش خلاص کنی،سعی می کنم...

 مدتهاست دارم جون می کَنم تا از شرش خلاص بشم...دیگه دارم کم کم باهاش خو می گیرم...یه موقع فکر نکنی این خو گرفتن خواست من بوده....

من دلم به همون گرما خوش بود...ولی یه دفعه رهام کرد...یه دفعه فرو رفتم توی یه خلاء...تنهای تنها شدم...دلم به یه تکیه گاهی خوش بود که برام توی زندگی همه چیز بود... ولی حالا مجبورم با این سرما سَر کنم.... می بینی الان ساعتهاست که چشم دوختم به صفحه ی این گوشی لعنتی...

حال و روز خوشی ندارم،برای تو شاید گرما و سرما فرقی نداشته باشه...ولی این  تغییر برای من ویران کننده است...

دیگه مثل یه کوه مقاوم نیستم...

شدم مثل یه شیشه ای که هر روز داره نازکتر میشه و با کوچکترین تلنگری تَرک بر می داره .... تو فکر می کنی این شیشه کی خرد میشه؟

بهت گفته بودم دلت رو به هر گرمایی خوش نکن...

آره گفته بودی... ولی نشد... نتونستم...

 حالا هم باید دلم رو به همین سرما خوش کنم....

 هنوز صدات داره توی گوشم می پیچه که گفتی: خو گرفتن تو با این سرما یعنی دار زدن دلت... نابودیت مبارک...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:32 توسط مونامی| |

يه نارنگي بزرگ ته گلويمان جا خوش كرده است...

 اين بار نارنگي اش هم تهوع آور است ، هم دلمان را بدجوري متلاطم كرده است...

دلمان شور مي‌زند...

خدایا دلمان می خواهد این همه دلشوره را یکباره بالا بیاوریم...

خدایا یه کم تهوع ِ بیشتر، لطفاْ....!!!

پ ن : دارم به اين فكر مي‌كنم كه مرا چه به آدميت...

پ ن : فرياد نزن، ب...غض ميكنم.... ب...ب...ب...غ..ض ميك ....................فرياد نزن...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:29 توسط مونامی| |

مدتهاست كه دلم برايت تنگ است... مي خوابم تا شايد تو را در خوابم ببينم…

خواب ديدم…خواب ديدم؟؟!!

 شايد تو را در خوابم ديده باشم… خوابم سياه بود، خوابم  قرمز بود…

خوابم بوي خون مي داد… خوابم بوي آتش و دود مي‌داد… 

در خواب من خبري از آرزوهايم  نبود…

در خواب من نشاني از بهار نبود…

در خواب من سر زلفت پديدار  نبود….

در خواب من…

خواب من سبز نبود…

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:19 توسط مونامی| |

باور می‌کنم  هوا آفتابی است...

من خوبم.. تو خوبی...

ما خوبیم...

باور مي‌‌كنم هيچ چيز سياه ِ مطلق نيست...

باور مي‌كنم دريا آبي است....جنگل سبز است...

باور مي‌كنم بال هيچ پرنده‌اي چيده نشده...

باور مي‌كنم، همه چيز خوب است...

من خوبم... تو خوبي...

ما خوبيم...

باور مي‌كنم پرت شده ايم وسط يك سفيدي ِ پايان ناپذير...

باور مي‌كنم هيچ بغضي در گلويي نشكسته...

باور مي‌كنم....

باور مي‌كنم قبر ها يكي پس از ديگري پُر نشده...

باور مي‌كنم... 

من هستم... تو هستي...

ما هستيم...

باور مي‌كنم...

بايد باور كنم...بايد،باور كنم...

..................................................................

من از آن که گردم به مستی هلاک

به آئین مستـــــــان بَریدم به خاک

به تابوتی از چوب تاکم کنید

به راه خرابـــات خاکم کنید

به آب خرابات غســــــــلم دهید

پس آن گاه بر دوش مستم نهید

مریزید بر گور من جز شراب

نیارید در ماتمم جز ربـــاب

مغنی ملولم دوتایــی بزن

به یکتایی او که تایی بزن

بزن چنـــگ در پرده ارغنـــون

رهایم کن از چنگ دنیای دون

 

ارغنون/حسام الدین سراج

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:39 توسط مونامی| |

داشتم به تو فكر مي كردم...در واقع من هميشه دارم به تو فكر مي كنم...   حتي گاهي وقت ها آن قدر در افكارم غرق مي شوم كه يادم ميره كه دو ساعتي هست كه حتي يك تلفن هم  به تو نزدم...

ميگي اشكال نداره.... ميگي اين دقيقا مثل همون موقعيتي كه منم تا دو ماه  پيش توش گير كرده بودم...

ميگم گير كرده بودي؟!!

 يعني ميخواي بگي الان ديگه توي اين موقعيت نيستي...؟ !! ميگي آره، دقيقا همين طوره كه  تو ميگي...

ميگم چرا؟ ميگي بزار چراش بي جواب بمونه...

بازم ميپرسم،آخه دليلش چيه...داري منو نگران ميكني...

ميگي تا دير نشده تو هم همين كار و بكن...خودتو از اين موقعيت بكش بيرون...

ماتم برده... مثل يه بره كه هميشه رام تو بوده  زل زدم به دو تا چشم هات.... دهنم خشك شده... گيج و منگم...

توي چشم هام پر ازالتماس ‌ِ ...اما تو انگار نمي بيني....يعني نمي خواي كه ببيني!!!

وقتي با هم شروع كرديم...هر چيزي و تصور مي‌كردم جز...جز... نه...

مي‌بيني انگار هنوز هم نمي‌خوام باور كنم...

با تمام  كرختي اي كه روح و جسمم و فراگرفته،دارم سعي مي‌كنم تا زبوني و كه از خشكي چسبيده به سقم رو توي دهانم بچرخونم تا فقط يك كلمه را تكرار كنم...

اين بار فرياد ميزنم، چرا؟؟؟

ولي تو پاسخي نمي دهي، چرا كه  نيستي، رفته اي....

از خودت روي صندلي فقط يك كاغذ به جا گذاشتي...

برام نوشتي: دوستت نداشتم... در واقع هيچ وقت دوستت نداشتم

تا پنج دقيقه پيش روي همين صندلي قرمز رو به روي من نشسته بودي.... اما حالا صندلي خالي و فضاي اتاقم پر از نبود ِ توست.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:46 توسط مونامی| |

هر كاري  كرد نتونست توي  چشم هاي قرمزش زل بزنه و بگه من حوايي ام كه آدم نخواهد شد...

هر كاري كرد ديد او را با آدم شدن كاري نيست... اما توان و ياراي ِ گفتن نداشت....

سيب را خورده بود و واهمه اي از طرد شدن نداشت...

دلش ميخواست خودش رو پرت كنه وسط اون هستي نامربوط كه با همه نامربوطيش يه جايي  و داشت كه بهترين نقطه دنيا بود...

مدتها بود كه پا گذاشته بود رو همه خواسته هاش... مدتها بود تنها چيزي كه براش مهم نبود دلش بود...

اما اين بار با هميشه فرق ميكرد... بريده  بود...از تكرار مكررات  خسته شده بود... متنفر بود از اين دور تسلسل كه گرفتارش شده بود...

دستش را كشيد بر روي چشم هاي قرمزش..آرام آرام چشم هايش را بست...ديگر طاقت نداشت به چشم هايش خيره شود... وقتي به چشم هايش نگاه ميكرد بند بند وجودش ميلرزيد...ذوب ميشد .... تا مرز نيست شدن پيش ميرفت...

تصميمش را گرفته بود... با خودش زمزمه ميكرد كه ديگر بس است... هر چه قدر ماندم و خودم را فنا كردم بس است... گرچه مي دانست فنا نشده بود. انگار خودش را درگير يك لجبازي كودكانه كرده بود.

هر چه قدر ماندم و هر چه قدر كه تو براي من چون درختي بودي كه خودم را زير سايه  ات جاي دادم كافي است... هر چه قدر كه اين سرزمين را بر خودم تنگ كردم ديگر بس است.

التماسش ميكرد....به پايش افتاده بود... خيلي سعي كرد  كه به چشم هايي كه روزي  بر آنها سجده ميكرد نگاه نكند... تا مبادا طاقت از كفش برود....   

اما هر چه كرد نتوانست....

به ناگه خود را حوايي يافت، كه آدم نشد.... وليكن اسير آدم شد....

 

 

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:28 توسط مونامی| |


Design By : Night Skin